صبح روز اول که ازخواب پریدم به پسرخاله ام ( بی زبون) گفتم پاشو یک کاری بکنیم ویک جایی برویم .بی زبون خمیازه ای کشید وگفت دیشب خوب خوابید ی ؟
گفتم : خیلی خسته بودم وچیزی نفهمیدم ولی یک دوبار(( خفتوک ))افتاد روم !
بی زبون گفت که این طبیعی است وبه خاطر صنعتی بودن مرودشت است .