سایت اینترنتی مرودشت نما- مرودشت آنلاین

قسمت اول
تاریخچه­ پیدایش ایل باصری - قسمت اول

 

تاریخچه­ پیدایش ایل باصری - قسمت اول

تالیف: رحیم مختاری با استفاده از منابع متعدد و سخنان بزرگان ایل

ایل خمسه، شیر خفته در کُنام

خمسه شمشیر است، لیکن در نیام

 
برای درک و دریافت تاریخ پیدایش ایل باصری بال خیال می گشائیم و پروانه وار به دیروزهای دور پرواز می کنیم. دیروز و دیروزهایی که در افق غبار گرفته ی زمان کم رنگ و بی رنگ شده تا آنجا که مجبوریم برای درک آن دیروزها عینک اندیشه همراه داشته باشیم.

دلخور نباشید. این سفر به دیروزهای محو در گذشته به معنی تحجّر و بازگشت و عقب گرد نیست بلکه سفری است به دیار خاطره های دور از دسترس و تداعی و یادآوری آن روزگارانی است که شاید بعضی از موارد آن زیر غبار مرور زمان به دست فراموشی سپرده شده باشند.

سفری از امروز به دیروز و از اینجا به دیار سرما گزیده ی جنوب سیبری و تداعی آشتی با اقوام بیابانگرد و چادرنشین آریایی. مقصد ما وادی دیروز و قصد و نیت ما رویارویی با شاخه ی قدرتمندی از آریائی ها به نام قوم پارس است که تحت فرمان خاندان چیش پش زندگی می کردند.

آری اکنون در سرزمین خیال در حالی به آن قوم رسیده ایم که آنها از سرمای سیبری به ستوه آمده و قصد ترک آن دیار دارند. حالا همسفر و همسفره­ی قوم پارس به سوی جنوب کوچ می کنیم. با آنکه در خیال خود با آنها غریب هستیم نمی دانم چرا در دل خویش همخونی و پیوندی نزدیک با آنها را احساس می کنیم ...؟

اقوام آریایی سه طایفه ی مهم و پر جمعیت هستند به نام: 1- پارت،2 - پارس و 3- ماد یا (آمادای).

آریائی ها پس از خداحافظی با دیار آبا اجدادی خود و رسیدن به قسمت­های غربی و جنوبی دریای خزر، هر طایفه به سویی می رود. پارت ها راهی مشرق می شوند تا سرمای قطب شمال را در تابش آفتاب داغ مشرق از یاد ببرند. مادها راه مغرب پیش می گیرند تا در لحظه های زیبایی غروب به زندگی خود ادامه دهند و پارسی ها هوشمندانه به سوی جنوب حرکت می کنند تا هم از گرمی تابش خورشید صبحگاهان شرق بهره ببرند و هم سیمای رؤیایی غروبگاهان را تماشا کنند.

حالا همراه پارسی ها به سرزمین معتدل و پوشیده از گیاهی رسیده ایم که برای ادامه ی زندگی چادرنشینی و دامداری بهترین مکان است.

قوم پارس از فرمانروای دوراندیش و آینده نگر خود (چیش پش) اطاعت و فرمانبرداری می کنند.

چیش پش مردی نیرومند و بلند قامت است که موهای جو گندمی و پر پشت خود را با روبانی ارغوانی پشت سرش  بسته و ریش در هم تنیده اش را که وقاری دلخواه به او می دهد منظم کرده است.

او بر اسبی خوش قامت و رنگین سوار است و به سوی چادر خود می رود. مردی مهربان و مهمان پذیر است. با آنکه اختلاف قیافه و اندام و لباس های ما را با افراد طایفه­ی خود به خوبی درک می کند در نهایت بزرگواری و محبت ما را می پذیرد و در سیاه چادر خود با ما همنشین می شود.

او صحبت خود را با نام اهورا مزدا یا (اورمزد) شروع می کند و با سپاس از خدای خود که چنین سرزمین سبز و خرم و خوش آب هوایی را خلق و نصیب او و طایفه اش کرده اظهار می دارد که:

«دلم می خواهد نام قوم و طایفه ی پارس را بر این سرزمین بگذارم تا نام طایفه ی من تا آنگاه که این زمین هست ماندگار و جاوید بماند و آنان که از این پس می آیند با تکرار نام این سرزمین نام طایفه ی مرا بر زبان آورند.»

اینست که در تاریخ باستان نام کشور ایران پارس شناخته و نوشته شده است.

گروهی از طایفه ی پارس به نام طایفه ی پازارگادیا خوانده می شده که این گروه زیر فرمان چیش پش بوده است. پس از مرگ چیش پش فرزند ارشد او اخامنیان یا (اخامنش) سرپرستی قوم پارس را به عهده می گیرد و سالیانی چند امور آن قوم را هدایت و رهبری می نماید.

وقتی در سال پانصد و پنجاه قبل از میلاد مسیح (ع) کورش کبیر فرزند کمبوجیه که از اعقاب هخامنش بوده با شکست دادن دولت های ماد، لیدی، بابل، آشور، فنقیه پادشاهی عدالت محور خود را بنیان گذارد به احترام نیای بزرگ خود، اخامنیان نام دولت خود را هخامنشی می گذارد.

تعدادی از خانوارهای قوم پارسی به یکجانشینی و کشاورزی روی
می آورند اما گروهی از آنها که از تیره و دودمان پازارگادیان بوده اند و به نام پاساری شناخته می شدند به همان شیوه و روش زندگی بیابانگردی و چادرنشینی که سنّت زندگی اجدادی آن ها بود ادامه می دهند.

این گروه کوچرو برای مصون بودن از سرمای زمستان به ولایات گرم مناطق کنونی نواحی لار می رفته اند و تابستان ها برای چرای احشام خود در سبزه زاران مناطق سردسیری به سوی منطقه ی اقلید امروزی برمی گشته اند. شهرستان اقلید در روزگاران قدیم کلیل نامیده می شد.

نام این گروه چادرنشین به مرور زمان و تحت تأثیر تغییراتی که بعدها بخصوص بعد از انقراض دولت ساسانی در زبان و فرهنگ این سرزمین بوجود آمد از لفظِ «پاساری» به صورت گویشی باصری درآمد.

پس از شکست و نابودی دولت ساسانیان به وسیله اعراب نواحی عربستان و عراق امروز، حاکمان عرب سعی داشتند تا زبان خود را به مردم تحت فرمان خود بقبولانند از این رو خط و زبان مردم ایران دچار رکود گردید و عرب ها توانستند زبان ایران را با زبان خود مخلوط کنند.

کلمه ی باصری اگر چه گویشی عربی است که تحت تأثیر زبان اعراب و حکومت آنها به صورت فعلی در آمده ولی به سبب بیابان نشینی زبان اعراب به مردم باصری سرایت نکرد.

لازم است برای درک و دریافت نحوه و کیفیت حکومت اعراب بر ایران، کتاب «دو قرن سکونت» نوشتۀ «دکتر عبدالحسین زرین کوب» را مطالعه فرمائید تا ذهنتان نسبت به حکومت اعراب در ایران آگاه شود.

 

 



انتزاع و جدایی ایل باصری از ایل عرب

 

وقتی در سال بیست و یک هجری سپاهیان عرب نهاوند را گشودند پادشاهی شکوهمند و با عظمت ایران پس از چهارده قرن فرو پاشید. این شکست خواری آفرین فرایند عیش طلبی سلاطین اواخر عهد ساسانی و سرپیچی بین سرداران و فرماندهان سپاهیان و نفاق افکنی موبدان بود. خلفای بنی امیه و بنی عباس که جمعاً نزدیک دو قرن بر ایران و ایرانیان فرمانروایی داشتند و برای رکود فرهنگ و تمدن ایران از هر فرصتی استفاده می کردند. حاکمان بنی امیه و بنی عباس هم برای حفظ موقعیت خویش گروه هایی از همان اعراب را به داخل خاک ایران کوچانیدند تا در مواقع ضروری از حمایت آنها بهره مند شوند.

این گروه های چادرنشین پس از روی کار آمدن دولت های ایرانی طاهریان، صفاریان، سامانیان و غزنویان و سقوط خلفای تازی همچنان در ایران ماندند و مُهر ایرانی بودن بر پیشانی زدند که بازماندگان و اعقاب آنها پس از زمانی به درازای چهارده قرن هنوز در این سرزمین هستند و تحت عنوان ایرانی بودن به نحوه ی زندگی چادرنشینی و نیمه روستایی خود ادامه می دهند.

اکنون باید پذیرفت که پس از زمانی به درازای هزار و چهارصد سال آنها برادران دینی و اجتماع هم وطن ما هستند.

تعدادی از طوایف عرب زبان در مسیرهای حرکت ایل باصری و قشلاق و ییلاق همسایه و همجوارهای دور و نزدیک باصری ها هستند که ازدواج های متقابل سبب شده تا غیر از همسایگی به شکلی خویشاوند هم باشند.

در ادوار مختلفی از تاریخ بخصوص در دوران قاجاریه و اوایل سلطنت رضا شاه پهلوی کلانتران و فرمانروایان ایل باصری و گروهی از عرب ها که (در گذشته لقب شبانی داشتند و سپس این کلمۀ شبانی به شیبانی شهرت یافت) یکی بوده است. بدین شکل که سالیانی بزرگان عرب، کلانتر باصری هم بوده و زمانی کلانتران ایل باصری بر اعراب فرمانروایی داشته اند. این شکل از توافق در همزیستی در زمان حکومت قوام الملک بر فارس مشخص تر بوده است.

ایل باصری یکی از ثروتمندترین و پرجمعیت ترین ایلات خمسه یعنی (بهارلو، اینانلو، باصری، عرب و نفر) است. ایل باصری از دوران بسیار دور با ایل عرب هم مرز بوده و در بسیاری موارد حاکم (کلانتر) ایل باصری و عرب یکی بوده است.

از زمان صفویه تا عهد کریمخان زند ایل باصری به ایل عرب ملحق گردید و مدت ها به صورت یک ایل روزگار گذراندند. اما زمانی که میر مهدی خان عرب شیبانی که کلانتر ایل عرب و باصری بود فوت کرد، مردمان ایل باصری از عرب ها جدا شدند و تحت فرمان و کلانتری میر شفیع خان، فرزند میر مهدی خان قرار گرفتند.

میر شفیع خان از این زمان نام فامیلی خود را از عرب شیبانی به باصری تبدیل کرد. پس از او فرزندش میر رفیع خان و بعد از مرگ او فرزندش محمد تقی خان و پس از او فرزندش محمد خان جانشین و رئیس ایل باصری شدند.

در همین زمان ها بود که مقامات دولتی ریاست ایل باصری را به «بیگلر بیگی فارس» یعنی «قوام الملک شیرازی» واگذار کردند. محمد خان از دستورات قوام سرپیچی می کرد. قوام به منظور تنبیه دستور داد گوش او را بریدند. او از آن پس به نام مهدخان کله یعنی (گوش بریده) معروف شد. مهدخان کله سه فرزند به نام های محمد صادق خان و محمد قلی خان و باباخان داشته که به سبب مخالفت قوام الملک هیچکدام به کلانتری ایل باصری نرسیدند.

قوام پس از مدتی و تحمل اوضاع نابسامان ایل باصری کلانتری را به یکی از مردان طایفه ی کلمبه ای به نام حاج محمد خان که در آن زمان بصورت قافله و پیاده به مکّه رفته بود، واگذار می کند.

پس از مرگ حاج محمد خان، کلانتری و سرپرستی ایل باصری به فرزند او پرویز خان می رسد.

فوت پرویز خان مصادف با دوران به قدرت رسیدن رژیم پهلوی بوده است. مرحوم پرویز خان مردی متدین بوده است. «یادم می آید هنگامی که من کودکی چهار – پنج ساله بودم، زمستان بود و مردمان ایل باصری در منطقه ی قشلاق به سر می بردند. شبی یکی از مأموران مرحوم محمد خان (پسر ارشد پرویز خان) که کلانتر ایل باصری بود، نام مأمور یونسعلی بود، برای پدرم تعریف می کرد که پرویز خان هنگام نماز روی مُهر و سجاده جان سپرد.»[1]

پس از فوت مرحوم پرویز خان با آن که عده ای از عموها و پسر عموهایش ادعای کلانتری ایل باصری را داشتند. قوام الملک که به قول آن روزی­ها ایالت دار فارس بود محمد خان پسر پرویز خان را به کلانتری ایل باصری انتخاب کرد. دوران کلانتری محمد خان از سال هزار و سیصد و بیست تا سال هزار و سیصد و سی طول کشید و پس از او برادرش مرحوم حسنعلی خان کلانتر ایل باصری شد.

در زمان رضا شاه، اول برای اینکه از قدرت شورش و نافرمانی ایل­ها جلوگیری شود و دوم شاید به منظور برخورداری آنها از مواهب سواد و مدرسه، دستور اسکان یا تخت قاپوی ایل را صادر و آنها را مجبور به روستانشینی کرد. اما این قفس ساخته شده از تار و پود سیاست نتوانست آن عقاب های بلند پرواز از کوهستان ها و دشت ها را برای مدت زیادی در خود نگه دارد.

ایلی ها پس از تقریباً هشت – نه سالی تحمل اسارت خشت و گِل آن قفس ها را شکستند و دوباره به سوی قله ی کوه ها و سبزه زاران دشت ها به پرواز درآمدند یعنی دوباره زندگی پر تکاپوی ایلی را شروع کردند. در این ایام و سال ها مرحوم محمد خان ضرغامی (ضرغام السلطان) کلانتر و رهبر ایل باصری بوده است. این مردم خانه های خشت و گِل روستایی را که برای آنها در حکم یک قفس بود در هم شکستند و دوباره زندگی در دامان طبیعت را باز یافتند و عزیز داشتند تا شب ها با شمارش ستارگان آسمان به خواب روند و روزها با نغمه ی پرندگان دشت و کوه و غوغای گوسفندان و هیاهوی بار و کوچ و استشمام عطر گل های خود روی بیابان ها به روی زندگی اجدادی خود لبخند بزنند و به فرهنگ آزاد اندیشی ایل سلام کنند.

 

شاخه ها یا طوایف تشکیل دهندۀ ایل باصری


ایل باصری درختی کهنسال است که نهال آن هشت قرن قبل از میلاد یا (تولد مسیح (ع)) به دست قوم پارس یکی از شاخه های اقوام آریایی، در خاک سرزمین پارس (یا فارس) کِشته شد. این درخت کهنسال تنومند و افسانه­ای ریشه در عمق خاک این سرزمین فرو برد و بر ساقه و تنه ی تنومند خود استوار ایستاد و شاخ و برگ های استوار و خزان ناپذیر خود را در دل آسمان منطقه ی فارس برافراشت و اعجاز گونه جاویدان ماند.

ایل باصری از دوازده طایفه و دوازده هزار خانوار تشکیل می شد که اگر جمعیت هر خانوار را شش نفر به حساب بیاوریم قریب هفتاد و دو هزار نفر جمعیت داشته.

طوایف تشکیل دهنده ی ایل باصری عبارتند از: 1- کُلُمبه ای، 2- عبداللهی، 3- لب موسی، 4- علی قنبری، 5- ظُهرابی، 6- فرهادی، 7- علیشاقلی، 8- آلقلی، 9- حنّایی، 10- جوچین، 11- ایلخاص  12- میرو کرمی.

هر کدام از این طوایف از چند اولاد و هر اولاد از چندین خانوار تشکیل شده است. مسیرهای حرکت و قشلاق و ییلاق هر طایفه مشخص و شناخته شده است و خانوارهای هر اولاد تقریباً با هم و در مکان های معین حرکت و منزل می کنند.

خانوارها گروهی هستند که در یک سیاه چادر در کنار هم زندگی می کنند و همیشه همسفره هستند. پدر هر خانواده رئیس و مادر به عنوان معاون اوست که پسرهای خانوار وقتی بزرگ می شوند و به سن رشد و بلوغ می رسند در تصمیم گیری ها و مسایل خانواده مؤثر و طرف مشورت قرار می گیرند.

چنانکه قبلاً گفته شد در ایل ها هر طایفه از چند اولاد تشکیل می شود. در هر اولاد یکی دو نفر شناخته شده و معروف و به قول ایلی ها نان بده و درِ خانه دار هستند. البته تصوّر نشود که بقیه مردان ایلی از مهمان پذیری روگردان و باز هم به قول ایلی ها نان کور باشند «نه» این یکی دو نفر شهرت بیشتری دارند. همین افراد هستند که نامشان بر روی فرزندان آنها می ماند و اولادها را تشکیل می دهند که در بسیاری موارد نام خانوادگی آن اولاد از نام جدِّ بزرگ آنها اقتباس می شود.

در حقیقت نگارندۀ این متون خود از طایفه ی جوچین هستم و اولادهای زیر گروه این طایفه آشنایی بیشتری دارم. مصلحت چنان است که برای معرفی، اولادهای طایفه ی جوچین را نام ببریم. با عرض معذرت ...

اولادهای شناخته شده و معروف طایفۀ جوچین عبارتند از:

1- اولاد رضا، 2- اولاد قربان، 3- اولاد گلستان، 4- کُرِجه ای، 5- اولاد مختار، 6- اولاد علمدار، 7- اولاد قاسم، 8- اولاد محمد 9- اولاد اله بخشی و ...

ایل باصری در زمان های بسیار دور چنانکه این مطلب بصورت شفاهی و سینه به سینه نقل شده از دو ایل بزرگ به نام های ویسی و علی میرزایی تشکیل می شده که هر کدام از این دو ایل طوایفی زیر گروه داشته­اند.

البته ایل ویسی بزرگتر و پر جمعیت تر و با نفوذتر بوده است. همین امر سبب شده بود که در زمانی نه چندان دور ایل باصری را ایل «ویسی» هم بنامند.

ویس دارای چند فرزند بوده، نام های اولیه و زمان کودکی آنها فراموش شده و معلوم نیست، اما چند نفری از سالخوردگان ایلی اظهار می دارند که ویس پس از آنکه پسرانش بزرگ می شوند و رشد می یابند نام آنها را بر اساس خصوصیات فردی و رفتاری آنها انتخاب و آنها را به آن نام ها می شناسند. پسر بزرگش که جوانی زباندار و حرّاف بوده به نام (میر کلامه) اسم گذاری می شود. دومین پسر چون با سیاست و خود نگهدار بوده و تقریباً از بسیاری امور بدش می آمده به (بَد دل) معروف می شود. سومین پسر که خود رأی بوده و حرف کسی را نمی پذیرفته و به قول ایلی ها قوز بوده (موسی) نامیده می شود. پسر چهارم که کم سن تر و طبیعتاً زیر فرمان یا به قول ایلی ها زیر چاق بقیه بوده ویس از روی ملاطفت او را «جورچین» یا «ستم کش» می نامد.

این نام ها طی مرور زمان و تغییرات حاصل از رویداها تغییر می کنند و این اسم ها جای آنها را می گیرند (میر کلامه ای به کلمبه ای معروف
می­شود). بد دل نیز به ملاحظاتی بد دلی و سپس به عبدلی تغییر نام پیدا
می کند. موسیِ قوز هم لاو موسی و سپس لوموسی و سر آخر لبموسی شناخته می شود. اما حکایت جورچین مسیر دیگری را طی می کند. می گویند چند سالی خشکسالی می شود، جورچین به سبب مرگ و میر گوسفندانش کمی تهیدست
می گردد. وقتی ایل ها از منطقۀ مرودشت امروز که سابق بر این کیاندشت نام داشته، عبور می کنند، جورچین و چند خانوار همراه و همسایه ی او از رفتن به ییلاق منصرف می شوند و در دشت کیان می مانند. فصل داس و درو فرا
می رسد. جورچین با کمک کسان خود به درو و جمع آوری محصولات کشاورزی می پردازد. نیمه های تابستان برادرانش که دلواپس او بوده اند برای دیدار او به منطقه ی مرودشت امروز می آیند، در نهایت تعجب می بینند که برادرشان مشغول درو و جمع آوری کشتزارهای جو است. از روی طعنه
می گویند: «تو فقط به کار جوچینی می خوری ای کاش از اول هم پدر اسم تو را جوچین گذاشته بود.» این نام یعنی جوچین روی او و افرادش گذاشته می شود که بعدها طایفه ی جوچین را تشکیل می دهند.

 

مسکن یا محل سکونت مردمان ایل چادرنشینی مترادف کلمه ی ایل و معنی کننده و تفسیرگر نوعی از زندگی است که از دوران قبل از تاریخ در همه ی سرزمین ها وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. انسان های اولیه بعد از دوران غارنشینی در دشت ها و جنگل ها به زندگی خود ادامه می دادند و برای سکونت و گریز از سرما و گرما از شاخ و برگ درختان جنگلی برای خود پناهگاه هایی درست می کردند.

این مردمان پیش از آن که از طریق کشاورزی و روستانشینی را بیاموزند با حیواناتی مثل اسب و گاو و گوسفند و سگ آشنایی داشته اند و برای نگه داری و استفاده از این حیوانات مجبور بوده اند شکل اولیه و نه چندان پیشرفته ی زندگی خانه بدوشی و بیابان گردی را دنبال کنند و ادامه بدهند. مقتضیات و ضروریات آن نوع از زندگی هر چند اولیه، آنها را مجبور کرد که برای بهتر و آسوده تر زندگی کردن، شکل ها و راه هایی را تجربه کنند و بیاموزند که یکی از آنها ساخت و تهیه ی چادری برای سکونت بود که بعدها شکل گرفت و معنی دار و  قانون مند گردید و هر سال به صورت منظم تری ساخته می شدند تا به امروز و شکل و فرم امروزی رسید.

مردمان ایلی تجربه کرده و آموخته اند که بهترین مواد برای درست کردن سیاه چادرها، موی بزهای سیاه است، زیرا موهای بز استقامت بیشتری دارند و در زمستان ها و تابستان ها و زمان بار و کوچ ها کمتر صدمه می بینند.

روزهای نیمه ی دوم فصل بهار زمان مناسبی است که پشم میش ها و موی بزها را می چینند. پشم گوسفندان پس از ریسته شدن و رنگ شدن برای بافت قالی، گلیم، جاجیم، دالی، قاشقدان و جعبه دان بکار می روند.

موی بزها را پس از چیدن و تمیز کردن، زن ها و دختران ایلی آنها را می­ریسند سپس ریسمان های بوجود آمده را جفت می کنند و با دوک می تابند تا محکم شود. با این نخ های تابیده و محکم شده سقف چادر و قسمت های دیواره­ی دور چادر را که به آن «لَتف» می گویند می بافند. سقف چادرها از تکه های بافته شده و جداگانه ای به طول تقریبی بین پنج تا هفت متر و عرض پنجاه تا هفتاد سانت درست می شود و لتف های دور چادر به عرض یک و نیم متر بافته و به هم دوخته می شود.

لتف های دیواره ی چادر از دو تکه ی به هم دوخته شده تشکیل می شود اما سقف چادرها بین هشت تا ده تکه ی جداگانه است که به هم دوخته می شوند.

سقف چادرها معمولاً به صورت یک سطح مستطیل شکل در می آید که قسمت ضلع های کوچکتر جلو و عقب چادر معمولاً به وسیله ی سه یا پنج بند (به نسبت عرض چادر) بوسیله ی میخ های چوبی که در زمین کوبیده می شوند و دو ضلع بلند چادر که به آن ها «گُرده» می گویند به نسبت طول چادر در هر هفتاد یا هشتاد سانت یک بند بسته می شود. این بندها به وسیله ی یک تکه چوب حلقه مانند که به آن «زاجیل» می گویند به سقف چادر بسته می شوند. زاجیل سست و تنگ کردن بندهای اطراف چادر را آسان می کند.

لتف ها یا قسمت های دور چادر را بوسیله خلال های چوبی که خود مردم ایل از ترکه های درخت گز یا ارژن به طول تقریبی بیست و پنج سانت می تراشند، وصل می شود. معمولاً هر بیست سانت یک خلال بکار می رود که هنگام کوچ کردن خلال ها را به آسانی از جای خود می کشند تا لتف ها و سقف از هم جدا شوند. سپس آنها را به شکل و اندازه های مناسب تا می کنند و می بندند که برای بار کردن بر پشت شتر یا خر مناسب باشد.

سیاه چادرهای بافته شده از نخ های موئین محکم اگر چه زمستان ها از قسمت داخل ستون های چوبی زیر آنها می زنند تا به شکل سطح شیب داری درآید که باران به داخل نفوذ نکند اما این نخ های موئین هنگام بارندگی بر اثر رطوبت منقبض می شوند و روزنه هاشان بهم می آیند بطوریکه آب باران نمی تواند از آنها بگذرد و به قول معروف به داخل چادر چکّه کند و تابستان ها بر اثر تابش آفتاب گرم، منبسط می شوند و روزنه ها باز می شوند تا هوای خنک به داخل چادر نفوذ و آن را خنک کند.

چادرهای زمستانه معمولاً بزرگتر و وسیع تر است زیرا در شب های سرد و بارندگی بره ها و بزغاله های کوچک را که به آنها «کُرپه» می گویند در قسمت پشت بارها نگه می دارند اما چادرهای مخصوص تابستان تقریباً کوچکتر و ساده تر است.

 

موسیقی و اهمیت و اثرات آن در ایل

 چرا و چگونه است که کودکان از بدو تولد و زمان نوزادی با شنیدن صدای لالایی مادر، گریه را قطع می کنند و به خوابی شیرین و سنگین تن می سپارند؟

روان شناسان با توجه به کدامین احساس بچه ها در شکم مادر، توانستند ادعا کنند که وقتی مادران باردار پس از شش ماهگی به موسیقی مورد طبع و دلنوازی گوش می دهند، بچه در شکم مادر یا شروع به حرکت می کند یا اگر در حال جنبیدن بوده آرام می گیرد.

این امور و رویدادها می توانند حاکی از آن باشند که آدمیان پیوسته صاحب احساسی هستند که با نوای ملایم موسیقی برانگیخته و شادمان می شوند.

آیا یادتان هست در بسیاری مواقع زمانی که تنها بودید و فکری شما را می آزرد چرا ناخودآگاه شروع کردید به سوت زدن و بدان وسیله توانستید خود را آرام کنید ...؟

آری همه ی این امور حاکی از آنست که آدمی زادگان تقریباً به همان اندازه که آب و غذا و خواب نیاز دارند به موسیقی هم نیازمندند. منتها باید توجه داشت که موسیقی ها با درون و احساس یا خوشی های درونی هماهنگ و سازگار باشند.

در هر عصر و زمانی و هر اجتماعی نوعی خاص از موسیقی ها مورد خواست و توجه هستند و گوش و احساس آدمیان به آنها عادت می کند. هر کسی با توجه به درون خود نوعی موسیقی و آواز خاص را دوست دارد و از آن لذت می برد.

موسیقی ها مربوط به یک دوره ی خاصی نیستند. منتها در بعضی ادوار بر اساس کیفیت زندگی ها نوع موسیقی ها مختلف هستند. مثلاً در دوران خسروان ساسانی که ایرانی ها در نهایت عظمت و اقتدار و خوشی بودند موسیقی هم رشد و تنوع مخصوص خود را داشت.

شاید در تاریخ ها خوانده باشید که نوازندگان و موسیقی دانان آن عهد نظیر نکیسا، باربد، رامتین و بامشاد توانستند موسیقی های باب و مورد نیاز آن عصر را به درجه ی زیبایی و همراه زندگی مردمان به اوج برسانند.

موسیقی های ساخت این موسیقی دانان نه تنها همسوی زندگی روزمرۀ مردم بود بلکه نوای پیروزی ها و نغمه ی شکست ها را نیز می نواختند چنانکه نقل می کنند بهرام گور از کشورها و سرزمین های ایران مثل هند، گروه های کثیری خوانندگان و نوازندگان چیره دست و خوش ذوق به ایران آورده بود و در مناطق مختلف ساختمان های عظیمی ساخته بود که این رامشگران در آنجاها اقامت می کردند و با اجرای موسیقی های مختلف موجب سرخوشی مردم می شدند. تل خاکی نزدیک روستای وکیل آباد کمین و تل عظیمی با همان وضعیت در حاشیه شهر سورمق نزدیک آباده ویرانه های بجا مانده ی همان بناهای بهرام گور است.

در ایل های مختلف ساز و آوازها متفاوت است. مثلاً بهترین سازی که با نوا و ریتم آوازخوانی قشقایی ها هماهنگی و تناسب دارد سه تار است که نوازندگانی چیره دست و خوش ذوق داشته و هم اکنون نیز دارند. هادی نکیسا یکی از بهترین نوازندگان سه تار بود که شاید مردمان قشقایی هرگز نتوانستند نوای زیبای سه تار او را فراموش کنند. مرحوم عبدالحمید صیادی گر چه اصالتاً قشقایی بود اما سالیان درازی از عمر خود را در دستگاه کلانتران ایل باصری سپری کرد او سه تار و کمانچه را به زیبایی می نواخت و در بزله گویی شهره بود. اما حیف هیچکدام از فرزندانش نتوانستند هنر او را زنده نگه دارند.

بهترین و متداول ترین نوع موسیقی در ایل باصری نواختن نی هفت بند و آواز دشتستانی است اما در عروسی ها و ختنه سوری ها از ساز و نقاره استفاده می کنند و بهترین و جالب ترین ریتم ساز و نقاره آوای جنگنامه است که مردان همراه با آن نوا ترکه بازی می کنند و زنان و دختران همراه نوای چوبی در لباس های هزار رنگ ایلی می رقصند.

موسیقی ایل ها در عین شادی آفرینی ریتم های خاصی هم دارند که بیانگر درد آنهاست. مثلاً در هنگام مهاجرت های ایلی یا تبعید مردان ایل بوسیله ی حکومت ها نواها و نغمه های سنگین و گریه آوری نواخته می شدند که به قول معروف محشری به پا می کنند. این نوع رامش ها در بعضی مراسم تدفین یا عزاداری های مذهبی مثل محرم نیز اجرا می شوند.

 

نوع رقص های رایج در ایل

 

در ایل ها بخصوص در ایل باصری دو نوع رقص مرسوم و متداول ترین است که یکی مربوط به مردان و دیگری منحصر به زنان است.

در عروسی ها هنگام ترکه بازی نوازندگان ریتم و نوای خاصی را اجرا می کنند که به آن «جنگنامه» می گویند. گروه مردان و جوانان ترکه باز و تماشاچیان به صورت دایره ای به قطر نزدیک بیست متر می ایستند. ترکه بازی معمولاً منظره ای از برتری جویی و هیجان دارد و بین دو – سه گروه مختلف انجام می گیرد. دو نفر به میدان می آیند که به قید قرعه یا مصالحه یکی از آن ها ترکه ای محکم به دست می گیرد و دیگری پایه ای برمی دارد . این دو همراه نوای جنگنامه چند دور می رقصند آنگاه آنکه پایه در دست دارد حالتی دفاعی به خود می گیرد و آنکه صاحب ترکه است حمله را شروع می کند. نفر اولی باید بتواند بوسیله همان پایه از خود دفاع کند و صاحب ترکه باید با زرنگی و چالاکی بتواند از زانوی رقیب به پائین را با ترکه بزند. البته شوخی بردار نیست بعضی مواقع ممکن است در اثر ضربه ی ترکه پای رقیب بشکند. پس از آنکه ترکه را زد ترکه و پایه را با هم عوض می کنند و رقص و حمله و دفاع دوباره شروع می شود.

پس از یکی دو ساعت چوب بازی نوبت رقص زنان و دختران ایلی است که در حالتی خوش وقار در لباس های بلند و هزار رنگ ایلی همراه نوای چوبی که سازندگان اجرا می کنند زن ها و دخترها به صورت دایره وار در حالیکه دستمال های رنگین در دست دارند رقص را شروع می کنند که واقعاً زیبا و تماشایی است. بسیاری از جوانان و دختران در همین عروسی ها و هنگام ترکه بازی و رقص به هم دل می بندند که این امر به ازدواج بین آنها منجر می شود. البته باید توجه داشت که خانواده های دختر و پسر مسئله را به این آسانی نمی پذیرند و حتماً از قوانین و رسومات و عاقبت اندیشی های عاقلانه و تجربیات گذشتگان استفاده می کنند یعنی راضی نمی شوند که فرزندشان صِرف احساس های جوانی ازدواج کنند.

 

ورزش های متداول در ایل
 

در حقیقت می توان گفت که زندگی پر تحرک ایلی واقعاً یک نوع ورزش مادام العمر است. وقتی چوپانان ایل قبل از طلوع آفتاب گله را برای چرا به دامن دشت ها و بلندای کمرکش کوه ها می برند و غروب به سوی خانه می آورند.

زمانی که داروغه ها یا (شتر چران ها) صبح زود همراه شترها به سوی دشت ها حرکت می کنند و ضمن مواظبت از شترها برای مصرف خانوار باری هیزم جمع می کنند و غروب ها به خانه برمی گردند.

وقتی مردان صاحب خانه پس از صرف ناشتایی همراه کوله کش ها بلندای قله کوه ها و قعر درّه ها و ناهموار تل و تپه ها را برای شکار زدن از زیر پا در می کنند، آنگاه که زنان و دختران بزرگ خانوار همه ی ساعات روز را یا برای افراد خانوار نان می پزند یا غذا تهیه می کنند یا بره ها و بزغاله ها را جمع آوری و سرپرستی می کنند و بسیاری روزها مهمانداری می کنند آیا دیگر وقتی هست که آنها به امور فرعی بپردازند؟ آیا آن همه تلاش و تکاپو وقتی برای آنها باقی می گذارد که مثلاً بخواهند ورزش کنند؟ آیا زندگی آن ها سراسر ورزش و تلاش نیست؟

اما با همه ی این احوال ورزش های تفریحی و شادی آفرین هم بین آنها هست که بیشتر مخصوص مردان است. مثل مسابقه ی اسب دوانی ها، شرط بندی ها در تیراندازی ها، بُرد و باخت ها در زمان کشتی گرفتن ها و برنده یا بازنده شدن در مسابقه ی دویدن یا به قول خود ایلی ها همدو کردن ها.

 

بازی های رایج در ایل

 
مردمان عشایر به مقتضای زندگی سراسر تحرک و تکاپوی خود که می توان گفت زندگی آنها نوعی مبارزه مداوم با طبیعت است در همه ی امور و اصول زندگی مجبورند با مشکلات دست و پنجه نرم کنند. از این رو بازی های معمول و مرسوم بین آنها از نوع مبارزه جویی پیروی می کند. بازی های مرسوم به شرح زیر است:

1- زاکلو بازی: این بازی معمولاً مخصوص جوانان و نوجوانان است که در شب های مهتاب اجرا می شود. بدین صورت که افراد به دو گروه مساوی تقسیم می شوند. هر گروه یک رئیس یا به قول ایلی ها «سر هَلار» دارند. رئیس ها در یک محل می نشینند که آنجا را «دکّه» می گویند، تکه چوبی به طول 35 تا 40 سانت به قید قرعه در دست یکی از رئیس ها است همه ی افراد باید پشت به میدان بازی بایستند و چشم های خود را ببندند. رئیسی که چوب در دست او با قدرت تمام چوب را به سوی وسط میدان بازی پرتاب می کند آنگاه افراد هر دو گروه برای پیدا کردن چوبِ زاکلو در میدان بازی پراکنده می شوند. کسی که زاکلو را می بیند باید به شکلی که دیگران متوجه نشوند آن را بردارد و با سرعت به سوی دکه بدود. گروه مخالف او را دنبال می کنند اگر او بتواند چوب را به دکه برساند و به رئیس تحویل بدهد برنده هستند و افراد گروه بازنده باید آنها را بر دوش خود سوار کنند، ببرند تا جایی که چوب را پیدا کرده اند، و برگردانند، و دوباره بازی را شروع کنند. ولی اگر افراد گروه مخالف بتوانند قبل از رسیدن به دکه چوب را از او بگیرند بازنده هستند.

2- هفت سنگ: در این بازی مردان ایل و جوانان شرکت می کنند. بازی بدین گونه است که افراد دو گروه می شوند هر گروه هفت عدد سنگ را به صورت ایستاده نگه می دارند. افراد گروه به نوبت از فاصله ی چهل متری یا سنگ های دیگر به طرف سنگ های ایستاده سنگ پرتاب می کنند هر گروه که بتواند زودتر سنگ های گروه مقابل را بزنند و بیندازند برنده هستند. گروه مقابل باید این ها را بر پشت خود سوار کنند فاصله ی بین دو ردیف سنگ را طی کنند و برگردند و دوباره بازی را شروع کنند.

3- قاپ بازی: پاهای عقب گوسفندان در محلی که ران به ساقه ختم می شود قسمت تاشویی است که خداوند متعال برای آنکه حرکت گوسفندان سریع کند در آن قسمت تکه استخوانی جداگانه وجود دارد که حرکت و تا شدن پای گوسفند را ممکن می سازد. این زائده ی جداگانه را قاپ می گویند. مردمان ایلی به جمع آوری و نگهداری قاپ گوسفندان و شکارها علاقه دارند. هنگامی که مادران ایلی ریسمان های ریسته شده را برای بافتن قالی و گلیم رنگ می کنند مردان و جوانان قاپ های جمع آوری شده را با رنگ های مختلف زیبا می کنند.

زمانی که فراغتی باشد افراد برای قاپ بازی جمع می شوند تعداد افراد معمولاً بین 5 تا 10 نفر می باشد. دایره ای به قطر چهار متر می کشند و هر نفر به نسبت بین 2 تا 5 قاپ به صورت ایستاده وسط دایره در یک ردیف نگه می دارند. هر نفر یک قاپ بزرگ که به آن تیله می گویند در دست دارند. به قید قرعه به ترتیب تیله ها به طرز خاصی بسوی ردیف قاپ ها پرتاب می کنند. هر کس بتواند با تیله قاپ های ایستاده را بزند و محیط دایره خارج کند آن قاپ متعلق به اوست.

4- پنجربازی: این بازی معمولاً بین دو تا چهار نفر عملی می شود، بدین صورت که هر نفر 9 عدد ریگ تقریباً گِرد پنجاه گرمی می آورند. ریگ ها را وسط می ریزند افراد که دور ریگ ها نشسته اند به قید قرعه بازی را به این شکل شروع می کنند. یکی از ریگ هایی را که در دست دارد تا حدِّ یک متری بالا می اندازند در همین حال باید بتواند یکی یا دو تا از ریگ های وسط را بر دارد و ریگ به هوا انداخته را قبل از رسیدن به زمین در هوا بگیرد آنکه بیشتر از همه بتواند ریگ جمع کند به تعداد ریگ های جمع شده به دیگر افراد پشت دستی می زند.

ادامه :

بخش دوم

بخش سوم